داستان های طنز
روزی یک راننده ی کامیون،داشت به شهری بار می برد.بین راه،گرسنه اش شد و در کنار یک رستوران بین راه،توقّف کرد.وارد رستوران شد و غذایی سفارش داد و شروع به خوردن کرد.سه موتور سوار،به قصد اذیّت کردن کسی،وارد همان رستوران شدند.آن ها به سمت میز راننده کامیون رفتند و کنار او نشستند.جوان اوّل،سیگارش را در لیوان نوشابه ی راننده کامیون خاموش کرد.راننده کامیون سکوت کرد.جوان دوّم،شیشه ی نوشابه را روی سر راننده کامیون،خالی کرد.راننده کامیون دوباره سکوت کرد.او بلند شد تا برود و صورت حساب رستوران را پرداخت کند و در همین موقع،جوان سوّم،به راننده کامیون لگد زد و او محکم زمین خورد.او باز هم سکوت کرد.وقتی راننده کامیون از رستوران خارج شد،یکی از جوان ها به رستوران چی گفت:انسان بی خاصیّتی بود.نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن بلد بود و نه دعوا کردن.رستوران چی پاسخ داد:بله؛از همه بد تر رانندگی هم بلد نبود؛دنده عقب که می رفت،سه موتور زیبا را خرد کرد و رفت!
*****************************************************************************************
گردش رفتن
روزی مردی با دوستانش به گردش رفت.دوستانش می خواستند زیر درختی بروند و بنشینند امّا آن مرد نگذاشت و می گفت:باید وسط جادّه بنشینیم.دوستانش می گفتند:آن جا خطرناک است؛ممکن است ماشین به ما بزند امّا آن مرد دوستانش را به زور وسط جادّه نشاند.بعد از چند دقیقه،یک کامیون به آن ها نزدیک می شد.دوستانش می خواستند فرار کنند امّا باز هم نگذاشت.کامیون خیلی به آن ها نزدیک شده بود؛هر چه بوق می زد،آن ها کنار نمی رفتند تا این که کامیون برای این که آن ها را نکشد،به طرفی دیگر رفت و کامیون به همان درختی که می خواستند زیرش بنشینند خورد.مرد گفت:دیدید؟اگر ما آن جا بودیم الان همه مان مرده بودیم!
*****************************************************************************************************
پیرزن و غول چراغ جادو
روزی یک پیرزن فقیر،در زباله ها به دنبال چیزی برای خوردن می گشت.ناگهان چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد.روی آن دست کشید تا ببیند اگر ارزشی دارد،آنرا ببرد و بفروشد امّا ناگهان دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن از ترس،چراغ را پرت کرد و چند قدم به عقب رفت که ناگهان غولی از چراغ بیرون آمد.غول،بلافاصله تعظیم کرد و به پیرزن گفت:نترس؛من غول چراغ جادو هستم.مگر داستان هایی را که درباره ی من ساخته اند،نشنیده ای؟تو می توانی یک آرزو کنی تا من فوری آن را برآورده کنم.یادت باشد فقط یک آرزو.پیرزن از شدّت خوش حالی گفت:الهی فدایت شوم.هنوز آرزویش را نگفته بود که پیرزن فدای غول شد و نتوانست آرزویش را بر زبان بیاورد!
*******************************************************************************
چ چ چ ش ش ش
روزی یک گروه داشتند کوهی را فتح می کردند که سرپرستشان لکنت زبان داشت.در میان راه،سرپرست گفت:چ چ چ.اعضای گروه دیدند که نمی تواند حرفش را بزند،به راه خود ادامه دادند.وقتی به بالای کوه رسیدند،سرپرست بالاخره توانست حرفش را بزند و گفت:چ چ چ چا چا چادر یادم رفت.اعضای گروه که خیلی هم خسته بودند،مجبور شدند دوباره برگردند و و چادر را بیاورند.در میان راه،سرپرست دوباره شروع کرد به حرف زدن و گفت:ش ش ش.اعضای گروه دیدند باز نمی تواند حرفش را بزند،به راهشان ادامه دادند.وقتی به پایین کوه رسیدند،سرپرست توانست حرفش را بزند و گفت:ش ش شو شو شوخی کردم!
********************************************************************************************