روزی یک مرد دانایی،در جایی سخنرانی داشت و می خواست در آن جا،برای دانشجویان در یک دانشگاه،صحبت کند.

آن روز،مرد دانا،بیمار شده بود و نمی توانست سخنرانی کند ولی به سختی به همراه راننده اش تا کنار در دانشگاه رفت و در آن جا حالش بسیار بد تر شد و به راننده اش گفت:تو به جای من برو و سخنرانی کن؛آن ها من را ندیده اند و نمی شناسند.راننده گفت:من که نمی توانم؛من به اندازه ی تو علم و دانش ندارم.مرد دانا،کاغذی به او داد و به راننده گفت:تو باید این متن را برای دانشجویان بخوانی.آن گاه راننده به داخل دانشگاه رفت و متن را خواند و در آخر که می خواست برود بیرون،دانشجویان جلوی او را گرفتند و سوالاتی از او پرسیدند.راننده چون جواب سوال های آن ها را نمی دانست،به آن ها گفت:سوال های شما آن قدر ساده هستند که راننده ی من هم می تواند به آن ها پاسخ دهد.و راننده با دانشجویان به سمت مرد دانا رفتند و سوالات خود را از آن پرسیدند و مرد دانا به همه ی آن ها پاسخ داد.