داستان " کشاورز و الاغ "
کشاورزی الاغ پیری داشت.یک روز به درون
یک چاه بدون آب افتاد.کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون
بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،کشاورز تصمیم گرفت چاه را با خاک پر کند تا الاغ زودتر بمیرد تا اینقدر عذاب نکشد.
کشاورز با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
کشاورز همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه داد و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز از چاه بیرون آمد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،کشاورز تصمیم گرفت چاه را با خاک پر کند تا الاغ زودتر بمیرد تا اینقدر عذاب نکشد.
کشاورز با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
کشاورز همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه داد و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز از چاه بیرون آمد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۱/۱۸ ساعت 14:18 توسط سعید زارعی
|