داستان هایی از " بهلول "
روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:تا حالا انسانی احمق تر از خودت دیده ای؟بهلول پاسخ داد:خیر؛این اوّلین بار است که می بینم.
******************************************************************************
فقیر تر
روزی هارون الرشید مقداری پول به بهلول داد و گفت:این پول را به چند فقیر بده.
بهلول پول را گرفت و رفت و پس از چند ساعت بازگشت و پول را پس داد.
هارون الرشید پرسید:چرا پول را پس آوردی؟بهلول پاسخ داد:در راه که می رفتم مأموران تو را دیدم که به زور از مردم پول می گرفتند و من فهمیدم که تو فقیر تر از همه ی مردم هستی.
******************************************************************************
دست و پا زدن
روزی بهلول را دیدند که بالای تپّه ای نشسته و دست و پا می زند.
از او پرسیدند:چرا دست و پا میزنی؟بهلول پاسخ داد:در فکر فرو رفتم؛دست و پا می زنم تا از آن بیرون آیم.
******************************************************************************
خلیفه شدن
روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:آیا می خواهی خلیفه باشی؟بهلول پاسخ داد:خیر.هارون الرشید پرسید:چرا؟بهلول پاسخ داد:چون من تا به حال مرگ 3 خلیفه را دیدم ولی یک خلیفه حتّی مرگ یک بهلول را هم ندیده است.
******************************************************************************
نزدیک ترین راه
شخی از بهلول پرسید:می خواهم از کوهی بلند بالا بروم؛نزدیک ترین راه کدام است؟بهلول پاسخ داد:
نزدیک ترین راه،نرفتن بالای کوه است.
******************************************************************************
شکار
روزی هارون الرشید و بهلول و جمعی از درباریان به شکار رفتند.
آهویی در نزدیکی آن ها آمد.هارون الرشید تیری به سوی او پرتاب کرد ولی با آهو برخورد نکرد.
بهلول گفت:آفرین.
هارون الرشید عصبانی شد و به بهلول گفت:من را مسخره می کنی؟بهلول پاسخ داد:آفرین من برای آهو
بود که خوب فرار کرد.
******************************************************************************