داستان " الاغ نادان "
او یک الاغ داشت که سنگ ها را روی دوش او می گذاشت و به روستا می برد.
در راه،رودخانه ای وجود داشت که باید از آن می گذشت.دهقان،از صبح تا عصر سنگ نمک جمع آوری می کرد و عصر به روستا بر می گشت و آن ها را می فروخت.
الاغ در نمک زار،دوستی پیدا کرده بود.دوست او،یک خار پشت بود.
یک روز در نمک زار،خارپشت از الاغ پرسید:چرا این قدر لاغر و نا توان شده ای؟
الاغ پاسخ داد:من هر روز،باید تعدادی سنگ نمک روی دوشم بگذارم و به روستا بروم.
خار پشت دلش به حال الاغ سوخت.
خار پشت به او گفت:من نقشه ای دارم.وقتی از رودخانه رد می شوی،کمی در آب بنشینی تا سنگ های نمک در آب حل شود و بار تو سبک تر شود.
الاغ گفت:فکر خوبی است.
ممنونم.
الاغ هر روز این کار را انجام می داد تا یک روز که زن دهقان به دهقان گفت:باید به روستای خواهرم بروی و پشم گوسفندان را به اینجا بیاوری.
دهقان مجبور شد آن روز به نمک زار نرود.
برای رفتن به آنجا باید از همان رودخانه رد می شدند.
دهقان بار ها را روی دوش الاغ گذاشت و الاغ هم مثل همیشه در رودخانه نشست ولی بارش سنگین تر شد.
او به سختی بار ها را تا خانه ی دهقان رساند و عبرت گرفت که دیگر کسی را گول نزند.