مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: آقای موش،برايت متاسفم.از اين به بعد خيلی بايد مواظب خودت باشي،به هر حال من كاری به تله موش ندارم،تله موش هم ربطي به من ندارد.

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد،گفت:آقای موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتی، چون خودت خوب مي دانی كه تله موش به من ربطي ندارد.مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

گاو هم با شنيدن خبر،سري تكان داد و گفت:من كه تا حالا نديده ام يک گاوي توی تله موش بيفتد.او اين را گفت و زير لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام،موش نا اميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزی در تله موش بيفتد،چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب،صداي شديد به هم خوردن چيزی در خانه پيچيد.زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود،ببيند.

او در تاريكي متوجّه نشد كه آنچه در تله موش تقلّا مي كرده،موش نبود،بلكه يک مار خطرناكی بود كه دُمش در تله گير كرده بود.همين كه زن به تله موش نزديک شد،مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت،وقتی زنش را در اين حال ديد او را فورا به بيمارستان رساند.بعد از چند روز،حال وي بهتر شد.امّا روزي كه به خانه برگشت،هنوز تب داشت.زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود،گفت:براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلی دوست داشت،فورا به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند،تب بيمار قطع نشد.بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد،ميش را هم قربانی كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد.تا اين كه يک روز صبح،در حالي كه از درد به خود مي پيچيد،از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.افراد زيادي در مراسم خاک سپاری او شركت كردند.بنابراين،مرد مزرعه دار مجبور شد،از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلی برای ميهمانان دور و نزديک بپزد.

حالا،موش به تنهايی در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند.