پزشکی برای معاینه ی دیوانه ها،به تیمارستانی رفت تا اگر دیوانه ای عاقل شده باشد،او را آزاد کنند.

برای همین نزد دیوانه ای رفت و به او گفت:من یک داستان برای تو تعریف می کنم و تو باید بگویی که کجای آن غیر واقعی است.اگر درست بگویی،تو را آزلد می کنم.

دیوانه گفت:بله؛حتما؛بفرمایید.

پزشک گفت:در روز جمعه،موتور سواری در خیابان می رفت که ناگهان با اتوبوسی تصادف کرد و سر او از تنش جدا شد امّا او نا امید نشد و سر خود را برداشت و به نزدیک ترین درمانگاه رفت و سر خود را به تنش چسباند و سوار موتور خود شد و رفت.

حالا بگو کجای این داستان غیر واقعی است؟

دیوانه گفت:آقای دکتر،واقعا فکر کردی که من دیوانه ام؟این که معلوم است که کجایش غیر واقعی است.

پزشک گفت:پس بگو ات تو را آزاد کنم.

دیوانه گفت:معلوم است که در روز جمعه،درمانگاه ها بسته است!