داستان طنز " انشاء "
اصغر می خواست انشاء بنویسه و برای کمک نزد پدرش میره میگه:می خوام انشاء بنویسم.کمکم کن.پدرش هم که داشت قرآن می خوند میگه: بسم الله الرحمن الرحیم اصغر هم می نویسه.
میره پیش مادرش و میگه کمکم کن؛مادرش هم که مشغول پیاز خرد کردن بود میگه:خفه.
بعدش میره پیش برادرش که مشغول تماشای کارتون بود.به برادرش می گه:کمکم می کنی انشاء بنویسم؟برادرش هم میگه:گوریل انگوری وارد می شود.
آخرش هم میره پیش خواهرش و می گه کمکم می کنی انشاء بنویسم؟خواهرش هم مشغول شعر خوندنه ومیگه تو بورو من نمیام.
اصغر هم همش رو می نویسه.
روز بعد،زنگ انشاء:
معلّم:اصغر بیا انشاتو بخون.اصغر هم شروع می کنه به خوندم:
بسم الله الرحمن الرحیم
معلم:تشویقش کرد.
اصغر: خفه.
معلّم عصبانی شد و به یکی از شاگرد ها گفت که بره و ناظم را بیاره.ناظم میاد و وارد کلاس می شه.
اصغر با صدای بلند میگه:گوریل انگوری وارد می شود.
ناظم هم با عصبانیّت میگه:بیا دم دفتر.
اصغر می گه:تو برو من نمیام.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۱/۲۱ ساعت 21:54 توسط سعید زارعی
|