اصغر می خواست انشاء بنویسه و برای کمک نزد پدرش میره میگه:می خوام انشاء بنویسم.کمکم کن.پدرش هم که داشت قرآن می خوند میگه: بسم الله الرحمن الرحیم اصغر هم می نویسه.

میره پیش مادرش و میگه کمکم کن؛مادرش هم که مشغول پیاز خرد کردن بود میگه:خفه.

بعدش میره پیش برادرش که مشغول تماشای کارتون بود.به برادرش می گه:کمکم می کنی انشاء بنویسم؟برادرش هم میگه:گوریل انگوری وارد می شود.

آخرش هم میره پیش خواهرش و می گه کمکم می کنی انشاء بنویسم؟خواهرش هم مشغول شعر خوندنه ومیگه تو بورو من نمیام.

اصغر هم همش رو می نویسه.

روز بعد،زنگ انشاء:

معلّم:اصغر بیا انشاتو بخون.

اصغر هم شروع می کنه به خوندم:

بسم الله الرحمن الرحیم

معلم:تشویقش کرد.

اصغر: خفه.

معلّم عصبانی شد و به یکی از شاگرد ها گفت که بره و ناظم را بیاره.ناظم میاد و وارد کلاس می شه.

اصغر با صدای بلند میگه:گوریل انگوری وارد می شود.

ناظم هم با عصبانیّت میگه:بیا دم دفتر.

اصغر می گه:تو برو من نمیام.