داستان " راز خوشبختی "
پسرک رفت و دو ساعت بعد،برگشت.خردمند به او گفت:آن فرش ها در اتاق ناهار خوری را دیدی؟آن باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرد را چه طور؟آن اسناد و مدارکی را که روی پوست آهو نوشته شده بود را دیدی؟
پسرک با شرمساری اعتراف کرد که فقط حواسش به این بوده که آن دو قطره ی روغن نریزد.
خردمند به جوان گفت:برو و بار دیگر شگفتی های دنیای من را با دقّت ببین.
جوان رفت و دو ساعت بعد برگشت و تمام مناظر و شگفتی های کاخ را با جزئیات برای خردمند،توصیف کرد.
خردمند گفت:پس آن دو قطره ی روغن کجاست؟
جوان نگاهی به قاشق کرد و دید که روغن در راه،ریخته است.
خردمند گفت:راز خوشبختی این است که تمام شگفتی های جهان را بنگری بدون این که دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۳ ساعت 22:34 توسط سعید زارعی
|