پسرک رفت و دو ساعت بعد،برگشت.خردمند به او گفت:آن فرش ها در اتاق ناهار خوری را دیدی؟آن باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرد را چه طور؟آن اسناد و مدارکی را که روی پوست آهو نوشته شده بود را دیدی؟

پسرک با شرمساری اعتراف کرد که فقط حواسش به این بوده که آن دو قطره ی روغن نریزد.

خردمند به جوان گفت:برو و بار دیگر شگفتی های دنیای من را با دقّت ببین.

جوان رفت و دو ساعت بعد برگشت و تمام مناظر و شگفتی های کاخ را با جزئیات برای خردمند،توصیف کرد.

خردمند گفت:پس آن دو قطره ی روغن کجاست؟

جوان نگاهی به قاشق کرد و دید که روغن در راه،ریخته است.

خردمند گفت:راز خوشبختی این است که تمام شگفتی های جهان را بنگری بدون این که دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.