مطلب و عکس

نام نویسنده:سعید زارعی

خوش آمدید

                                           «وبلاگ مطلب و عکس»

سلام؛من سعید زارعی هستم.از دی ماه سال 1390،شروع به وبلاگ نویسی کرده ام.

دراین وبلاگ مطالب علمی،سرگرم کننده و ... وجود دارد.

امیدوارم از این مطالب خوشتان بیاید.

لطفا به هر مطلب نظر بدهید تا من از انتقادات و پیشنهادات شما استفاده کنم و مطالب بهتری در اختیار شما قرار دهم.

گوگل پلاس وبلاگ هم راه اندازی شد و می توانید اخبار وبلاگ‌،زمان پست ها و لینک آن ها و ... را در گوگل پلاس ببینید.

                                                                     ورود به گوگل پلاس وبلاگ

 

                                                                      «با تشکّر مدیریت وبلاگ»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/04ساعت 15:51  توسط سعید زارعی  | 

عکس جالب

+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/31ساعت 21:32  توسط سعید زارعی  | 

په نه په

دارم واسه دوستم تعریف میکنم امروز رفتم سر کلاس میگه مگه کلاساتون شروع شده؟میگم په نه په من رفته بودم نشسته بودم رو صندلیا تصوّر میکردم کلاسه!

********************************************************************************************

تو گرما رفتم مغازه میگم یه آب معدنی بده.میگه خنک باشه؟میگم:په نه په گرم بده می ریزم تو نعلبکی خنک بشه!

********************************************************************************************

 پس ازم می پرسه:په نه په همون پس نه پسه؟میگم:په نه په همون نه پس نه میشه!

*********************************************************************************************

داریم وسایلمونو میزاریم تو ماشین که بریم مسافرت،همسایمون می پرسه:دارین میرین مسافرت؟میگم:په نه په از امشب قراره تو ماشین زندگی کنیم!

*********************************************************************************************

به مامانم میگم قوری کجاست؟میگه میخوای چای بخوری؟
میگم:په نه په میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!

****************************************************************************

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه،نوبت ما که میشه فروشنده میگه:شما هم عسل میخواین؟پـه نه په دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم!

********************************************************************

داریم راه میریم با دوستام پام پیچ خورده، خوردم زمین میگه کمک میخوای؟میگم په نه په شماها خودتونو نجات بدین من اینجا میمونم مقاومت میکنم!

*********************************************************************************

لامپ اتاقم سوخته،بابام اومده میگه میخوای عوضش کنی؟میگم:په نه په میخوام بهش پماد سوختگی بزنم خوب شه!

*************************************************************************************************

دستم رو بلند کردم از استاد سوال بپرسم،میگه:شما سوال داری؟میگم:په نه په میخوام ببینم باد کولر چقدره!

*************************************************************************************************

ماشینمو تو روزنامه گذاشتم واسه فروش،دوستم می پرسه:میخوای بفروشیش؟میگم:په نه په سرعت خوب بوده دارم ازش قدردانی می کنم!

*****************************************************************************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/04/08ساعت 17:24  توسط سعید زارعی  | 

داستان های طنز

تلافی

روزی یک راننده ی کامیون،داشت به شهری بار می برد.بین راه،گرسنه اش شد و در کنار یک رستوران بین راه،توقّف کرد.وارد رستوران شد و غذایی سفارش داد و شروع به خوردن کرد.سه موتور سوار،به قصد اذیّت کردن کسی،وارد همان رستوران شدند.آن ها به سمت میز راننده کامیون رفتند و کنار او نشستند.جوان اوّل،سیگارش را در لیوان نوشابه ی راننده کامیون خاموش کرد.راننده کامیون سکوت کرد.جوان دوّم،شیشه ی نوشابه را روی سر راننده کامیون،خالی کرد.راننده کامیون دوباره سکوت کرد.او بلند شد تا برود و صورت حساب رستوران را پرداخت کند و در همین موقع،جوان سوّم،به راننده کامیون لگد زد و او محکم زمین خورد.او باز هم سکوت کرد.وقتی راننده کامیون از رستوران خارج شد،یکی از جوان ها به رستوران چی گفت:انسان بی خاصیّتی بود.نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن بلد بود و نه دعوا کردن.رستوران چی پاسخ داد:بله؛از همه بد تر رانندگی هم بلد نبود؛دنده عقب که می رفت،سه موتور زیبا را خرد کرد و رفت!

*****************************************************************************************

گردش رفتن

روزی مردی با دوستانش به گردش رفت.دوستانش می خواستند زیر درختی بروند و بنشینند امّا آن مرد نگذاشت و می گفت:باید وسط جادّه بنشینیم.دوستانش می گفتند:آن جا خطرناک است؛ممکن است ماشین به ما بزند امّا آن مرد دوستانش را به زور وسط جادّه نشاند.بعد از چند دقیقه،یک کامیون به آن ها نزدیک می شد.دوستانش می خواستند فرار کنند امّا باز هم نگذاشت.کامیون خیلی به آن ها نزدیک شده بود؛هر چه بوق می زد،آن ها کنار نمی رفتند تا این که کامیون برای این که آن ها را نکشد،به طرفی دیگر رفت و کامیون به همان درختی که می خواستند زیرش بنشینند خورد.مرد گفت:دیدید؟اگر ما آن جا بودیم الان همه مان مرده بودیم!

*****************************************************************************************************

پیرزن و غول چراغ جادو

روزی یک پیرزن فقیر،در زباله ها به دنبال چیزی برای خوردن می گشت.ناگهان چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد.روی آن دست کشید تا ببیند اگر ارزشی دارد،آنرا ببرد و بفروشد امّا ناگهان دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.

پیرزن از ترس،چراغ را پرت کرد و چند قدم به عقب رفت که ناگهان غولی از چراغ بیرون آمد.غول،بلافاصله تعظیم کرد و به پیرزن گفت:نترس؛من غول چراغ جادو هستم.مگر داستان هایی را که درباره ی من ساخته اند،نشنیده ای؟تو می توانی یک آرزو کنی تا من فوری آن را برآورده کنم.یادت باشد فقط یک آرزو.پیرزن از شدّت خوش حالی گفت:الهی فدایت شوم.هنوز آرزویش را نگفته بود که پیرزن فدای غول شد و نتوانست آرزویش را بر زبان بیاورد!

*******************************************************************************

چ چ چ ش ش ش

روزی یک گروه داشتند کوهی را فتح می کردند که سرپرستشان لکنت زبان داشت.در میان راه،سرپرست گفت:چ چ چ.اعضای گروه دیدند که نمی تواند حرفش را بزند،به راه خود ادامه دادند.وقتی به بالای کوه رسیدند،سرپرست بالاخره توانست حرفش را بزند و گفت:چ چ چ چا چا چادر یادم رفت.اعضای گروه که خیلی هم خسته بودند،مجبور شدند دوباره برگردند و و چادر را بیاورند.در میان راه،سرپرست دوباره شروع کرد به حرف زدن و گفت:ش ش ش.اعضای گروه دیدند باز نمی تواند حرفش را بزند،به راهشان ادامه دادند.وقتی به پایین کوه رسیدند،سرپرست توانست حرفش را بزند و گفت:ش ش شو شو شوخی کردم!

********************************************************************************************

+ نوشته شده در  شنبه 1391/03/27ساعت 21:9  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی بسیار زیبا از آذرخش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/15ساعت 23:8  توسط سعید زارعی  | 

خواص گوجه سبز

گوجه سبز باعث تعادل اسید و باز در جریان خون می شود،از این رو می تواند در درمان حالت اسیدی خون مفید باشد.این میوه اثرات قابل توجهی در جلوگیری از بیماری هایی مانند چربی خون بالا،پیری سلول و سرطان دارد.

مدت نگهداری گوجه سبز در یخچال ۴ روز است.
گوجه سبز باعث تعادل اسید و باز در جریان خون می شود،از این رو می تواند در درمان حالت اسیدی خون مفید باشد.این میوه اثرات قابل توجهی در جلوگیری از بیماری هایی مانند چربی خون بالا،پیری سلول و سرطان دارد.اسید بنزوئیک،ترکیبی است که خاصیّت ضد میکروبی دارد.این ماده به طور طبیعی در گوجه سبز وجود دارد.همچنین،بعضی از تحقیقات بیانگر خاصیت ضد قارچی و ضد باکتریایی این میوه هستند.

مطالعات نشان می دهد که این میوه می تواند در درمان تومورها نیز موثر باشد.همچنین به دلیل وجود اسید اسکوربیک ( ویتامین c)،برای افراد مبتلا به نقرس توصیه می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/07ساعت 16:33  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی از یک مار پنج سر!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 21:58  توسط سعید زارعی  | 

داستان " مرد دانا و راننده "

روزی یک مرد دانایی،در جایی سخنرانی داشت و می خواست در آن جا،برای دانشجویان در یک دانشگاه،صحبت کند.

آن روز،مرد دانا،بیمار شده بود و نمی توانست سخنرانی کند ولی به سختی به همراه راننده اش تا کنار در دانشگاه رفت و در آن جا حالش بسیار بد تر شد و به راننده اش گفت:تو به جای من برو و سخنرانی کن؛آن ها من را ندیده اند و نمی شناسند.راننده گفت:من که نمی توانم؛من به اندازه ی تو علم و دانش ندارم.مرد دانا،کاغذی به او داد و به راننده گفت:تو باید این متن را برای دانشجویان بخوانی.آن گاه راننده به داخل دانشگاه رفت و متن را خواند و در آخر که می خواست برود بیرون،دانشجویان جلوی او را گرفتند و سوالاتی از او پرسیدند.راننده چون جواب سوال های آن ها را نمی دانست،به آن ها گفت:سوال های شما آن قدر ساده هستند که راننده ی من هم می تواند به آن ها پاسخ دهد.و راننده با دانشجویان به سمت مرد دانا رفتند و سوالات خود را از آن پرسیدند و مرد دانا به همه ی آن ها پاسخ داد.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/30ساعت 21:49  توسط سعید زارعی  | 

عکس جالب

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 18:10  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی نزدیک از حشرات

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 13:48  توسط سعید زارعی  | 

لطیفه های خنده دار

غضنفر صبح از خواب بیدار میشه می بینه هوا خوبه زنگ میزنه هواشناسی تشکّر می کنه!

***********************************************************************

سه نفر میرن دزدی؛صاحب خانه بیدار میشه بعد هر کدوم از دزدها میرن تو یه گونی قایم می شن.

صاحب خانه به گونی اوّل لگد میزنه،دزده صدای نون خشک در میاره!به گونی دوّم لگد می زنه،دزده صدای گردو در میاره!به گونی سوّم که لگد می زنه،هیچ صدایی در نمیاد!دوباره محکم تر لگد می زنه،باز هم صدایی در نمیاد!

دفعه ی سوّم که لگد میزنه،دزده با عصبانیّت از گونی میاد بیرون و میگه:آرده،آرد صدا نداره!

********************************************************************************************************

غضنفر با لباس داشت تو رودخانه شنا می کرد؛ازش پرسیدن:داری چی کار می کنی؟گفت:دارم لباسامو

می شورم.بهش می گن:مگه تو خونتون ماشین لباسشویی ندارین؟میگه:داریم ولی هر وقت می رم اون تو،سرم گیج می ره!

*********************************************************************************************

غضنفر داشته با نارنجک بازی می کرده،به می گن:اینقدر باهاش بازی نکن الان منفجر میشه ها.میگه:اشکالی نداره یکی دیگه دارم!

************************************************************************************

وصیّت غضنفر:کنار قبرم آب و صابون بریزید تا هر کس رد می شه،بخوره زمین منم کلّی بخندم و روحم شاد شه!

******************************************************************************************

غضنفر از راننده تاکسی می پرسه:چند می گیری منو تا را آهن برسونی؟راننده می گه:1000 تومان.

غضنفر می گه:برای چمدون هام چه قدر می گیری؟راننده می گه:هیچی.غضنفر میگه:پس چمدون هامو ببر منم الان میام!

********************************************************************************************

غضنفر نصف قرص خوابشو میخوره؛شب یه چشمش باز میمونه!

***********************************************************************************

غضنفر داشته با قطار می رفته مسافرت،به کسی که رو صندلی رو به رو نشسته بود،میگه:شما دارین بر می گردین؟

******************************************************************************

به غضنفر می گن:می ذاری پسرت بره دانشگاه؟

میگه:آره ولی نباید به درسش لطمه بزنه!

*******************************************************************************

از غضنفر می پرسن:ساعت چنده؟بلد نبوده ساعت بخونه،میگه:بدو بدو دیرت شده!

*********************************************************************************

غضنفر گاوداری می زنه،مامور بهداشت میاد ازش می پرسه:به گاو ها غذا چی میدی؟

می گه:آشغال.

مامور بهداشت کلّی جریمش می کنه.

سال بعد دوباره مامور بهداشت میاد ازش می پرسه:به گاو ها غذا چی میدی؟

می گه:جوجه کباب،پیتزا.

باز مامور بهداشت کلی جریمش می کنه.

سال بعد دوباره مامور بهداشت میاد می گه:به گاو ها غذا چی میدی؟

می گه:هر روز 1000 تومان بهشون میدم برن هر چی دلشون می خواد بخورن!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/08ساعت 22:42  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی با ایده های جالب و خلّاقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/31ساعت 12:51  توسط سعید زارعی  | 

دانستنی ها (قسمت 3)

جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

8 دقیقه و 17 ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.

تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

در یک سانتی متری پوست شما 12 متر عصب و 4 متر رگ و مویرگ است.

با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم.بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است؛تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.

90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است.
پروانه ها با پاهایشان می چشند.

هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر 5 سانتی متر عبور کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 22:54  توسط سعید زارعی  | 

داستان " کشاورز و الاغ "

کشاورزی الاغ پیری داشت.یک روز به درون یک چاه بدون آب افتاد.کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،کشاورز تصمیم گرفت چاه را با خاک پر کند تا الاغ زودتر بمیرد تا اینقدر عذاب نکشد.
کشاورز با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
کشاورز همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه داد و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز  از چاه بیرون آمد.
+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 14:18  توسط سعید زارعی  | 

داستان " زود قضاوت کردن "

پیرمردی ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬّﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ! انگار ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. پیرمرد ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ.ﮐﻨﺎﺭ پیرمرد و پسرش، مردی ﻧﺸﺴﺘﻪ بود ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠّﺐ ﺷﺪﻩ بود.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ!ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ چه قدر زیباست!پیرمرد ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ لذّﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ!ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ.مرد ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎورد ﻭ ﺍﺯ پیرمرد ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟پیرمرد ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 14:0  توسط سعید زارعی  | 

داستان هایی از " بهلول "

احمق تر

روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:تا حالا انسانی احمق تر از خودت دیده ای؟بهلول پاسخ داد:خیر؛این اوّلین بار است که می بینم.

******************************************************************************

فقیر تر

روزی هارون الرشید مقداری پول به بهلول داد و گفت:این پول را به چند فقیر بده.

بهلول پول را گرفت و رفت و پس از چند ساعت بازگشت و پول را پس داد.

هارون الرشید پرسید:چرا پول را پس آوردی؟بهلول پاسخ داد:در راه که می رفتم مأموران تو را دیدم که به زور از مردم پول می گرفتند و من فهمیدم که تو فقیر تر از همه ی مردم هستی.

******************************************************************************

دست و پا زدن

روزی بهلول را دیدند که بالای تپّه ای نشسته و دست و پا می زند.

از او پرسیدند:چرا دست و پا میزنی؟بهلول پاسخ داد:در فکر فرو رفتم؛دست و پا می زنم تا از آن بیرون آیم.

******************************************************************************

خلیفه شدن

روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:آیا می خواهی خلیفه باشی؟بهلول پاسخ داد:خیر.هارون الرشید پرسید:چرا؟بهلول پاسخ داد:چون من تا به حال مرگ 3 خلیفه را دیدم ولی یک خلیفه حتّی مرگ یک بهلول را هم ندیده است.

******************************************************************************

نزدیک ترین راه

شخی از بهلول پرسید:می خواهم از کوهی بلند بالا بروم؛نزدیک ترین راه کدام است؟بهلول پاسخ داد:

نزدیک ترین راه،نرفتن بالای کوه است.

******************************************************************************

شکار

روزی هارون الرشید و بهلول و جمعی از درباریان به شکار رفتند.

آهویی در نزدیکی آن ها آمد.هارون الرشید تیری به سوی او پرتاب کرد ولی با آهو برخورد نکرد.

بهلول گفت:آفرین.

هارون الرشید عصبانی شد و به بهلول گفت:من را مسخره می کنی؟بهلول پاسخ داد:آفرین من برای آهو

بود که خوب فرار کرد.

******************************************************************************

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/12ساعت 19:32  توسط سعید زارعی  | 

سوال های انحرافی

1-فرض کنید شما در یک مسابقه ی رالی شرکت کرده اید.

اگر از نفر دوم سبقت بگیرید،در چه جایگاهی قرار می گیرید؟

اگر از نفر آخر سبقت بگیرید در چه جایگاهی قرار می گیرید؟

2-این یک مسئله ی ریاضی است.این مسئله را در ذهن خود حل کنید و از ماشین حساب استفاده نکنید.

به 1000 تا 40 تا اضافه کنید.

حالا 1000 تای دیگر به آن اضافه کنید.

حالا 30 تا به آن اضافه کنید.

حالا 1000 تای دیگر هم به آن اضافه کنید.

حالا 20 تا به آن اضافه کنید.

حالا 1000 تای دیگر هم به آن اضافه کنید.

حالا 10 تا به آن اضافه کنید.

مجموع این اعداد چند شد؟

3-پدر رضا 5 تا پسر دارد که نام های آن ها این است:

نانا.

نِ نِ.

نی نی.

نُ نُ.

نام پنجمین پسر او چیست؟

4-یک آقای کر و لال می خواهد مسواک بخرد.برای همین ادای مسواک زدن را در می آورد تا منظورش را به فروشنده برساند.

حالا اگر یک آقای نابینا بخواهد عینک آفتابی بخرد،باید چه کار کند؟

پاسخ سوال ها در " ادامه مطلب " قرار دارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07ساعت 0:20  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی از ابر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 17:37  توسط سعید زارعی  | 

عکس طنز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 17:36  توسط سعید زارعی  | 

مبارزه

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 0:23  توسط سعید زارعی  | 

داستان طنز " تاکسی "

سه تا دیوونه سوار تاکسی شدن.در رو که بستن،راننده دید دیوونه اند،سریع ماشین رو روشن کرد،بعد زود خاموش کرد و گفت:مسافران عزیز رسیدیم به مقصد.دیوانه ی اوّل پول میده و پیاده میشه.دیوانه ی  دوّمی نه تنها پول میده بلکه تشکّر هم میکنه.مرد سوّمی امّا با عصبانیّت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده.راننده میگه چرا میزنی؟اونم میگه:اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری. داشتی هممونو به کشتن میدادی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/25ساعت 13:35  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی از پرچم ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 15:31  توسط سعید زارعی  | 

داستان " پول اضافه "

مردی ایرانی مقیم لندن بود.

یک روز سوار تاکسی شد.وقتی پول راننده را داد،دید که راننده 20 پنس بیشتر به او پس داده است.

به راننده گفت:شما به من 20 پنس بیشتر پس داده اید.پول اضافی را به راننده پس داد.

راننده گفت:خیلی ممنونم؛راستش من می خواستم مسلمان شوم.می خواستم با این کارم شما را امتحان کنم و ببینم شما چه جور آدم هایی هستید.حالا فهمیدم که شما آدم های بسیار خوبی هستید.

من فردا می آیم و مسلمان می شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 14:55  توسط سعید زارعی  | 

داستان " وعده ی لباس گرم "

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید:آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت:بله ای پادشاه امّا لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 
پادشاه گفت:من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. 
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکّر کرد.امّا پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. 
صبح روز بعد جسم یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم امّا وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/12ساعت 23:27  توسط سعید زارعی  | 

داستان طنز تصویری " شتر "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 20:40  توسط سعید زارعی  | 

پرندگان خشمگین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/11ساعت 13:15  توسط سعید زارعی  | 

داستان " الاغ نادان "

روزی روزگاری دهقانی در یک روستا همراه با زنش زندگی می کرد.شغل او این بود که هر روز به نمک زار برود و تعدادی سنگ نمک به روستا بیاورد و بفروشد.

او یک الاغ داشت که سنگ ها را روی دوش او می گذاشت و به روستا می برد.

در راه،رودخانه ای وجود داشت که باید از آن می گذشت.دهقان،از صبح تا عصر سنگ نمک جمع آوری می کرد و عصر به روستا بر می گشت و آن ها را می فروخت.

الاغ در نمک زار،دوستی پیدا کرده بود.دوست او،یک خار پشت بود.

یک روز در نمک زار،خارپشت از الاغ پرسید:چرا این قدر لاغر و نا توان شده ای؟

الاغ پاسخ داد:من هر روز،باید تعدادی سنگ نمک روی دوشم بگذارم و به روستا بروم.

خار پشت دلش به حال الاغ سوخت.

خار پشت به او گفت:من نقشه ای دارم.وقتی از رودخانه رد می شوی،کمی در آب بنشینی تا سنگ های نمک در آب حل شود و بار تو سبک تر شود.

الاغ گفت:فکر خوبی است.

ممنونم.

الاغ هر روز این کار را انجام می داد تا یک روز که زن دهقان به دهقان گفت:باید به روستای خواهرم بروی و پشم گوسفندان را به اینجا بیاوری.

دهقان مجبور شد آن روز به نمک زار نرود.

برای رفتن به آنجا باید از همان رودخانه رد می شدند.

دهقان بار ها را روی دوش الاغ گذاشت و الاغ هم مثل همیشه در رودخانه نشست ولی بارش سنگین تر شد.

او به سختی بار ها را تا خانه ی دهقان رساند و عبرت گرفت که دیگر کسی را گول نزند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 15:50  توسط سعید زارعی  | 

داستان " تله موش "

موش ازشكاف ديوار سرک كشيد تا ببيند اين همه سروصدا برای چيست.

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد.

اما همين كه بسته را باز كردند،از ترس تمام بدن موش به لرزه افتاد؛چون صاحب مزرعه يک تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد.او به هركسي كه مي رسيد،مي گفت:توی مزرعه يک تله موش آورده اند،صاحب مزرعه يك تله موش خريده است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 21:22  توسط سعید زارعی  | 

عکس هایی از آبشار

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 15:21  توسط سعید زارعی  | 

داستان " نجات "

تنها نجات یافته ی کشتی،اکنون به ساحل یک جزیره دور افتاده،افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات،ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید،از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات دور نگه دارد و در آن بماند تا کشتی نجات برسد.
اما هنگامی که در جستجوی غذا بود،از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتّفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.فریاد زد:
خدایا؛چرا با من چنین کاری کردی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
نجات دهندگان می گفتند:
ما آن آتشی را که روشن کرده بودی را دیدیم و به اینجا آمدیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 13:31  توسط سعید زارعی  |